داستان هایی از شیوانا 25

در دهکده ی محل زندگی شیوانا مردی زندگی می کرد که ثروت زیادی داشت، اما با وجود ثروت زیادش همیشه بر سر خرید کالا با فروشندگان مشکل داشت و اظهار می کرد که پول کافی ندارد. روزی در بازار به خاطر همراه نداشتن پول کافی به مشکل خورده بود و تا شیوانا را در بازار دید از او درخواست کرد پول مورد نیازش را به او قرض دهد.

شیوانا قبول کرد پول را به او بدهد تنها به شرطی که تا پایان همان روز پول را برگرداند.

مرد ثروتمند از این شرط شیوانا خیلی ناراحت شد و پس از اینکه به منزلش رسید سریع پول را برداشت و با حالتی عصبانی به مدرسه شیوانا رفت و پول را جلوی شیوانا گذاشت. و گفت: همه مردم دهکده از ثروت بی نهایت من خبر دارند، به طوری که می توانم این مدرسه را براحتی بخرم. تو چرا اینقدر در گرفتن پولت عجله داشتی؟

شیوانا نگاهی معنی دار به مرد ثروتمند کرد و گفت: یک اهریمن ولخرج در وجود تو وجود دارد و تو از ترس اینکه این اهریمن تو را برای خرید در بازار وسوسه نکند با خودت هیچ وقت پول کافی نداری. این نشان می دهد تو در برابر این اهریمن ولخرج عاجزی و به همین خاطر با برداشتن پول کم سعی می کنی او را شکست دهی. وقتی تو خودت نمی توانی به این اهریمن اعتماد کنی، چگونه انتظار داری من به تو اعتماد کنم و از هدر رفتن پولم نترسم؟!!


Everything you want

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

باکسر davooddl انجام پروژه های برنامه نویسی Time Movies cooling-tower شرکت پالایش کود | اخبار کشاورزی MSG1300 فروش فلزیاب | 09100061386 اهواز درس ایران امرن فرش ماشینی کاشان هاست رایگان هاست رایگان